وقتیکه شاعران هم از نفاق و دورویی رهبران غرب به ستوه می آین

The German Nobel laureate denounced Israel's nuclear weapons.

hh apr6 p.jpg
Günter Grass at a 2006 book rea
What Must Be Said

Why do I stay silent, conceal for too long
What clearly is and has been
Practiced in war games, at the end of which we as survivors
Are at best footnotes.

It is the alleged right to first strike
That could annihilate the Iranian people-- 
Enslaved by a loud-mouth
And guided to organized jubilation--
Because in their territory,
It is suspected, a bomb is being built.

Yet why do I forbid myself
To name that other country
In which, for years, even if secretly,
There has been a growing nuclear potential at hand
But beyond control, because no inspection is available?

The universal concealment of these facts,
To which my silence subordinated itself,
I sense as incriminating lies
And force--the punishment is promised
As soon as it is ignored;
The verdict of "anti-Semitism" is familiar.

Now, though, because in my country
Which from time to time has sought and confronted 
Its very own crime
That is without compare
In turn on a purely commercial basis, if also
With nimble lips calling it a reparation, declares
A further U-boat should be delivered to Israel,
Whose specialty consists of guiding all-destroying warheads to where the existence
Of a single atomic bomb is unproven,
But as a fear wishes to be conclusive,
I say what must be said.

Why though have I stayed silent until now?
Because I thought my origin,
Afflicted by a stain never to be expunged
Kept the state of Israel, to which I am bound 
And wish to stay bound,
From accepting this fact as pronounced truth.

Why do I say only now,
Aged and with my last ink,
That the nuclear power of Israel endangers
The already fragile world peace?
Because it must be said
What even tomorrow may be too late to say;
Also because we--as Germans burdened enough--
Could be the suppliers to a crime
That is foreseeable, wherefore our complicity
Could not be redeemed through any of the usual excuses.

And granted: I am silent no longer
Because I am tired of the hypocrisy Of the West;
 
in addition to which it is to be hoped
That this will free many from silence,
That they may prompt the perpetrator of the recognized danger
To renounce violence and
Likewise insist 
That an unhindered and permanent control
Of the Israeli nuclear potential
And the Iranian nuclear sites
Be authorized through an international agency
By the governments of both countries.

Only this way are all, the Israelis and Palestinians,
Even more, all people, that in this
Region occupied by mania
Live cheek by jowl among enemies,
And also us, to be helped.
============================================================================
Was muss gesagt werden,

Warum muss ich stumm bleiben, zu lange zu verbergen
Was eindeutig ist und war
Geübt in Kriegsspielen, am Ende, von denen wir als Überlebende
Sind allenfalls Fußnoten.

Es ist das angebliche Recht auf Erstschlag
Das könnte das iranische Volk zu vernichten -
Geknechtet von einem lauten-Mund-
Und zum organisierten Jubel geführt -
Weil in ihrem Gebiet,
Es besteht der Verdacht, eine Bombe gebaut wird.

Doch warum muss ich verbiete mir
Um dieses anderen Staates nennen
In dem seit Jahren, auch wenn insgeheim,
Es hat eine wachsende nukleare Potenzial zur Hand
Aber außer Kontrolle, weil keine Überprüfung zur Verfügung steht?

Die universelle Verschweigen dieser Tatsachen
Um dem mein Schweigen untergeordnet selbst,
Ich spüre, wie belastende Lügen
Und Kraft - die Strafe ist versprochen
Sobald sie ignoriert wird;
Das Urteil des "Antisemitismus" ist vertraut.

Nun aber, weil in meinem Land
Die von Zeit zu Zeit versucht hat, und konfrontiert
Seinen ganz eigenen Verbrechen
Das ist ohne Vergleich
Wiederum auf rein kommerzieller Basis, wenn auch
Mit flinken Lippen nannte es eine Wiedergutmachung, erklärt
Ein weiteres U-Boot sollte nach Israel geliefert werden,
Dessen Spezialität besteht aus Führung alles zerstörenden Gefechtsköpfe zu denen die Existenz
Von einer einzigen Atombombe ist unbewiesen,
Aber als eine Angst möchte abschließend sein,
Ich sage, was gesagt werden muß.

Warum aber habe ich blieb bis jetzt geschwiegen?
Weil ich dachte, mein Ursprung,
Heimgesucht von einem Fleck niemals getilgt werden
Gehalten, den Staat Israel, an die ich gebunden bin
Und wollen bleiben gebunden,
Von der Annahme dieser Tatsache so ausgeprägt Wahrheit.

Warum sage ich erst jetzt,
Alter und mit meiner letzten Tinte,
Dass die Kernenergie Israels gefährdet
Die ohnehin fragilen Frieden in der Welt?
Denn es muss gesagt werden,
Was auch morgen kann es zu spät zu sagen;
Auch, weil wir - wie die Deutschen genug belastet -
Könnten die Lieferanten zu einer Straftat sein
Das ist absehbar, weshalb unsere Mitschuld
Konnte nicht durch eine der üblichen Ausreden eingelöst werden.

Und selbstverständlich: Ich bin nicht länger schweigen
Denn ich bin müde von der Heuchelei
Des Westens, neben denen es bleibt zu hoffen,
Dass dies zu befreien viele aus der Stille,
Dass sie vielleicht den Täter der Gefahr erkannt
Auf Gewalt zu verzichten und
Ebenso bestehen
Dass eine ungehinderte und permanente Kontrolle
Der israelischen nuklearen Potential
Und den iranischen Atomanlagen
Durch eine internationale Organisation genehmigt werden
Von den Regierungen beider Länder.

Nur auf diese Weise sind alle, die Israelis und Palästinenser,
Mehr noch, alle Menschen, dass in dieser
Region besetzt von Manie
Leben Tür an Tür unter Feinden,
Und auch uns, geholfen werden.
========================================================================================================================

بازتاب گسترده شعر «گونترگراس»
علیه حمله اسرائیل به ایران
زود دویچه تسایتونگ
گونترگراس شاعر و نویسنده بزرگ معاصر آلمان که درعین حال برنده جایزه نوبل است، در شعری  با عنوان » آنچه باید گفته شود» خواستار آن شد که آلمان زیردریائی اتمی به اسرائیل ندهد و یک مرجع بین المللی کنترل با شرکت نمایندگان اسرائیل و ایران تشکیل گردد.
این شعر گونتر گراس که امروز در سه روزنامه معتبر و پر خواننده » نیویورک تایمز» » لارپوبلیکا» و «زود دویچه تسایتونگ» منتشر شد سخت مورد توجه بین المللی و اظهار نظر های موافق و مخالف قرار گرفت.
چرا خاموشم
چرا این زمان دراز را ناگفته گذاشته ام
آنچه را که عیان است
و از «بازی جنگ» که طبق نقشه آنرا تمرین کرده اند سخن نگفته ام
از آن بازی که اگر در پایان آن جانی به در برده باشیم، چیزی نیستیم جز یاداشتی در حاشیه .
ادعا می شود زدن ضربت اول به مردم ایران و چه بسا محو کردن آنها از صحنه گیتی، حق است، زیرا گمان می رود در قلمرو مردی گزافه گو که خلق اسیر در زیر یوغ  خود را به هلهله های دستوری وا می دارد، یک بمب اتمی ساخته می شود.
ولی چرا بخود اجازه نمی دهم نام آن کشور دیگر را بر زبان آورم، کشوری که سالهاست قدرت اتمی فزاینده ای در اختیار دارد ــ هرچند پنهان از نظرها ــ ولی بیرون از عرصه بازرسی ، چرا ؟ چون   بازرسی ممکن نیست؟
احساس می کنم همگان خاموشند و برزبان نیاوردن همگانی این واقعیت که خاموشی مرا نیز در بر می گیرد دروغی است  پرزور و الزام است ، الزامی که بمحض آن که  از آن  تخطی شود  چهره  مجازات نمودار می گردد .  تکفیر»  یهودی ستیزی» را همه می شناسند.
میهن من، از سوئی لکه جنایتی بی مانند بردامان دارد و پیوسته باید پاسخگوی پرسش ها باشد و از سوی دیگر برای جبران آن جنایات  یک زیردریائی اتمی دیگر نیز به اسرائیل می دهد . ویژگی آن زیر دریائی این است که می تواند با کلاهک های   خود   همه چیز را در سرزمینی نابود کند که وجود یک بمب اتمی در آن به اثبات نرسیده است، پس اینک می گویم آنچه را که باید گفت.
ولی چرا تا کنون سکوت کرده ام.
چون فکر می کردم زادۀ سرزمینی هستم که لکه ای نازودونی بر دامن دارد و این مرا از گفتن حقیقت  باز می داشت  و نمی خواستم نام اسرائیل راببرم که خود را همبسته آن می دانم و به آن وفادار خواهم ماند.
پس چرا حالا، پیرانه سر و با آخرین قطره های بازمانده از مرکبم می نویسم :   اسرائیل اتمی  برای  صلح  جهانی  که خواه  ناخواه صلحی است شکننده ، خطرناک است.
امروز باید گفت آنچه را که فردا گفتنش دیر است و چون ما ــ بعنوان   آلمانی به حد کافی بار بر دوش داریم ــ می توانیم تحویل دهنده وسیله جنایتی گردیم که عواقب آن قابل پیش بینی است و   با عذر و بهانه های متداول  نمی توانیم منکر شرکت خود در آن گناه گردیم.
اعتراف  می کنم : دیگر ساکت نخواهم ماند
زیرا تزویر غرب دیگر برایم قابل تحمل نیست، افزون بر این امید این نیزهست که( با شکستن این سکوت) بسیاری دیگر نیز   خود را از سکوتی که در بند آن هستند   آزاد سازند و مصرانه
از عامل خطری که شناخته شده است بخواهند از خشونت چشم بپوشد و در عین حال مصرانه خواستار آن باشند که به یک مرجع بین المللی مرکب از نمایندگان دو کشور اسرائیل اتمی و ایران اجازه داده شود که پیوسته و   بدون هر نوع مانعی  قدرت اتمی اسرائیل و تاسیات اتمی ایران  را زیر نظر داشته باشند ومشترکا آنها را کنترل کنند .
فقط از این طریق است که می توان به همه، به اسرائیلی ها و فلسطینی ها و بیش از آن به همه کسانی که با دشمنی و تناتنگ هم ساکن منطقه ای هستند که به تسخیر جنون در آمده است ،کمک کرد و از این طریق سرانجام به  خودمان هم کمک کرده ایم.

او معلم بود و من شاگرد‎

نام من میلدرد است؛


من قبلاً در دی‌موآن در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.

مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در
طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.
با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن
شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.

    نام یکی از این شاگردانم رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش
(مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای
رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین
پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده
که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم.

رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی
بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را
که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های
موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید
یاد بگیرند دوره می‌کرد.

    در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و
خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس
هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."

امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را
از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش
او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی
تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.

    یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.
خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن
توانایی تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه
خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم
من بود.

    چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تکنوازی آینده به منزل همهء
شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده
بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟".
توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم
پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی."
او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من
هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این
تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

    نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار
او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی
پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود.
برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم
برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه
بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را
خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

    برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان
تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد.
لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته
بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی
تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

    رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی
اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت
کردم.. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای
پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید.
از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش
رفت.

آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد!
هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد.
بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین
بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.

    سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی
چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانیدخانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوا  بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌تواند  بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد

    چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را
نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز
مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ 
با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارترشده است

  من هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.

و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛

زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد
.........
بيايد تفكر كنيم و ببينيم در زندگي ما آيا رابي هايي بودند كه ما از كنارشان بسادگي گذشتيم ؟
__._,_.___